| <گل يخ> |
|
Friday, August 08, 2003
........................................................................................ Thursday, August 15, 2002
● امروز امدم خانه Ú¯Ù„ یخ مهمونی امدم دردمو بگم امدم بهش بگم تا خروس خوان توی اتاق راه رÙ�تم نشستم پا شدم از درد سجده کردم انگار یک وزنه روی قلبم سنگینی Ù…ÛŒ کرد نه Ù…ÛŒ شد Ù�ریاد کشید نه Ù…ÛŒ شد گریه کرد چرا اینطور شد جرا Ù…ÛŒ خواد بره .آخه گناه من Ú†ÛŒ بود ؟چرا هر وقت کسی را دوست داری تنهات Ù…ÛŒ کذاره .دلم Ù…ÛŒ خواست خدا را Ù…ÛŒ دیدم دستاشو Ù…ÛŒ گرÙ�تم Ù…ÛŒ Ú¯Ù�تم خدا سرنوشت من اینه ؟چرا باید نقاب روی چهره ام باشه Ùˆ نتوانم بهش بگم دوستش دارم . جرا باید اشکامو پشت لبخند پنهون کنم ؟چرا باید به کسی Ú©Ù‡ دوستش دارم قدرت بدم در صورتی Ú©Ù‡ خودم هر ثانیه با هر کلمه Ù…ÛŒ شکنم Ùˆ خورد Ù…ÛŒ شوم .ولی بی صدا.
........................................................................................این عشقه؟یعنی Ù�نا شدن ؟یعنی Ù„ØØ¸Ù‡ Ù„ØØ¸Ù‡ مثل شمع آب شدن Ùˆ به دیگران نور بخشیدن . نمی توانم باور کنم Ù�Ø§ØªØ Ø¯Ø³ØªØ§Ù… تنهام Ù…ÛŒ گذاره .نمی توانم باور کنم مرد بلوری Ú©Ù‡ تو اشکام Ùˆ تنهاییام Ø´Ú©Ù„ گرÙ�ت داره ذوب Ù…ÛŒ شه چون قلبش از جنس سنگ بود . خدا میدونه مرد بلوریآارزوهام را Ú†Ù‡ صادقانه دوست داشتم .ولی اگر عشق Ù�نا شدنه Ù…ÛŒ خوام Ù�نا بشم وقصه بشم قصه ای نا نوشته یا بقول مرد بلوری قصه ای Ú©Ù‡ هیچ کس Ù†Ú¯Ù�تعه Ùˆ نشنیده زنبقی Ú©Ù‡ 20ساله با Ú¯Ù„ یخ آشناست ای دل غاÙ�Ù„ گریه Ú†Ù‡ ØØ§ØµÙ„ وقتی Ú©Ù‡ او رÙ�ت وقتی Ú©Ù‡ او رÙ�ت □ نوشته شده در ساعت 6:34 AM توسط ice Wednesday, August 14, 2002
● خوب بیشتر وقتها به ØØ±Ù�های یاوه Ú¯Ùˆ ها گوش ندادم مگر نه زندگیم مثله زندگی ملا با خرش Ù…ÛŒ شد.
□ نوشته شده در ساعت 6:29 AM توسط ice
● دلم شکستی Ùˆ رÙ�تی خلاÙ� رسم مودت
به Ø§ØØªÛŒØ§Ø· رو Ú©Ù‡ Ø¢ بگینه شکستی....... ØØ¶Ø±Øª سعدی □ نوشته شده در ساعت 6:27 AM توسط ice
● گا Ù‡ÛŒ ØÙˆØµÙ„Ù‡ موعظه این جما عت Ùˆ ندارم
........................................................................................Ú†Ù‡ کار کنم؟ □ نوشته شده در ساعت 6:25 AM توسط ice Tuesday, August 13, 2002
● دیشب جای همه اونهایی Ú©Ù‡ عاشق آسمون Ùˆ ستاره ها هستند رو خالی کردم...
به به به از ساعت 2 تا 4 بامداد تو پارکینگ دیزین شهاب بارون رو تماشا میکردیم . البته امشب دیدنی تره ...... خلاصه جای همتون خالی □ نوشته شده در ساعت 10:32 AM توسط ice
● گاهی جه قدر اÙ�کارم تیره Ùˆ مزخرÙ� میشهههههههههههههههههههههههههه
□ نوشته شده در ساعت 10:25 AM توسط ice
● بدتریناش خیلی بیشتر بود ..............خیلی خیلی
□ نوشته شده در ساعت 10:23 AM توسط ice
● خدای من شکرت
........................................................................................یکی از بهترین ها Ùˆ بدترین ها بود . خدایا همیشه ØØ¶ÙˆØ±Øª را در Ù„ØØ¸Ù‡ Ù„ØØ¸Ù‡ زندگیم با تمام وجود ØØ³ میکنم .همیشه شکر گزار این موهبت بزرگ بوده ام . □ نوشته شده در ساعت 10:19 AM توسط ice Friday, August 09, 2002
● آقا جدیدا مد شده هر کسی بی تربیت باشه میگن این خودشو سانسور نمی کنه بابا Ú©Ù…ÛŒ ØÛŒØ§ هم بد نیست به خدا از اونجایی Ú©Ù‡ منم بی تربیتم Ø´Ú©ÛŒ درش نیست ولی آخه ........این وبلاگا رو دیگه همه سن Ùˆ سالی سراغ میگیرن
□ نوشته شده در ساعت 10:06 AM توسط ice
● ای نگاه تو پناهم تو ندانی Ú†Ù‡ گنا Ù‡ÛŒ است
خانه را پنجره بر مر غک طوÙ�ان زده بستن Ø´Ù�یعی کدکنی □ نوشته شده در ساعت 10:00 AM توسط ice
● شب وصل من وتو آینه تاریک نبود
کوجه غصه ما این همه نز دیک نبود آینه پر شده بود از Ú¯Ù„ روی من وتو ماه Ø¢ مد به چرا غانی Ú©ÙˆÛŒ من Ùˆ تو شب وصل من Ùˆ تو عا Ø·Ù�Ù‡ معنا شده بود عشق از شادی ما غرق تما شا شده بود پرده را دست نسیم از ته دل Ù…ÛŒ رقصاند پنجره راز مرا راز تو را Ù…ÛŒ پو شاند خاطرم هست Ú©Ù‡ Ú¯Ù�تی من Ùˆ تو ما شده ایم عشق را در ته چشمان زلالم دیدی Ú¯Ù�تی از قلعه سیمرغ مرا دزدیدی Ú¯Ù�تی از عشق مرا غرق ÙˆÙ�ا Ù…ÛŒ سازی خا نه ای از ته دل تا به خدا Ù…ÛŒ سازی Ú¯Ù�تم آنجا Ú©Ù‡ توییخانه زیبای من است خانه قلب تو کا شانه Ùˆ ماوای من است ده بهار از Ù†Ù�س چلچله ها Ù…ÛŒ گذرد در دل آیینه ها وای Ú†Ù‡ ها Ù…ÛŒ گذرد دیر گاهی است Ú©Ù‡ از چلچله ها بی خبرم از Ú¯Ù„ غمزده باغچه پزمرده ترم ØÛŒÙ� از آن غنچه Ú©Ù‡ در باغ وجودم رویید ØÛŒÙ� از آن Ú¯Ù„ Ú©Ù‡ Ø³ØØ± گاه به رویت خندید ØÛŒÙ� از آن شعله Ú©Ù‡ اÙ�تاد به جان من Ùˆ تو ØÛŒÙ� از آن ØÙ„قه پیوند میا Ù† من Ùˆ تو بی ÙˆÙ�ا عاشق Ø¢ Ø´Ù�ته کجا Ùˆ تو کجا تو خماری Ùˆ دلت تار Ùˆ خمار Ø¢ لود Ù‡ است سخن از عشق Ù†Ú¯Ùˆ قصه Ù†Ú¯Ùˆ بیهو ده است هر کجا Ù…ÛŒ نگرم آیینه ها گریانند ای خدا ای خدا آینه ها ØØ§Ù„ مرا Ù…ÛŒ دانند؟ □ نوشته شده در ساعت 9:57 AM توسط ice
● شب وصل من وتو آینه تاریک نبود
........................................................................................کوجه غصه ما این همه نز دیک نبود آینه پر شده بود از Ú¯Ù„ روی من وتو ماه Ø¢ مد به چرا غانی Ú©ÙˆÛŒ من Ùˆ تو شب وصل من Ùˆ تو عا Ø·Ù�Ù‡ معنا شده بود عشق از شادی ما غرق تما شا شده بود پرده را دست نسیم از ته دل Ù…ÛŒ رقصاند پنجره راز مرا راز تو را Ù…ÛŒ پو شاند خاطرم هست Ú©Ù‡ Ú¯Ù�تی من Ùˆ تو ما شده ایم عشق را در ته چشمان زلالم دیدی Ú¯Ù�تی از قلعه سیمرغ مرا دزدیدی Ú¯Ù�تی از عشق مرا غرق ÙˆÙ�ا Ù…ÛŒ سازی خا نه ای از ته دل تا به خدا Ù…ÛŒ سازی Ú¯Ù�تم آنجا Ú©Ù‡ توییخانه زیبای من است خانه قلب تو کا شانه Ùˆ ماوای من است ده بهار از Ù†Ù�س چلچله ها Ù…ÛŒ گذرد در دل آیینه ها وای Ú†Ù‡ ها Ù…ÛŒ گذرد دیر گاهی است Ú©Ù‡ از چلچله ها بی خبرم از Ú¯Ù„ غمزده باغچه پزمرده ترم ØÛŒÙ� از آن غنچه Ú©Ù‡ در باغ وجودم رویید ØÛŒÙ� از آن Ú¯Ù„ Ú©Ù‡ Ø³ØØ± گاه به رویت خندید ØÛŒÙ� از آن شعله Ú©Ù‡ اÙ�تاد به جان من Ùˆ تو ØÛŒÙ� از آن ØÙ„قه پیوند میا Ù† من Ùˆ تو بی ÙˆÙ�ا عاشق Ø¢ Ø´Ù�ته کجا Ùˆ تو کجا تو خماری Ùˆ دلت تار Ùˆ خمار Ø¢ لود Ù‡ است سخن از عشق Ù†Ú¯Ùˆ قصه Ù†Ú¯Ùˆ بیهو ده است هر کجا Ù…ÛŒ نگرم آیینه ها گریانند ای خدا ای خدا آینه ها ØØ§Ù„ مرا Ù…ÛŒ دانند؟ □ نوشته شده در ساعت 9:56 AM توسط ice Sunday, August 04, 2002
● سلام
........................................................................................خیلی وقت بود سراغ Ú¯Ù„ یخم Ùˆ نگر Ù�ته بودم. خیلی دلم برات تنگ شده بود مثله اینکه تو هوای گرم دلم نمی اومد بیام سراغت Ø¢ □ نوشته شده در ساعت 8:04 AM توسط ice Wednesday, June 26, 2002
● ساقی بیا Ú©Ù‡ هاتÙ� غیبم به مزده Ú¯Ù�ت:
با درد صبر Ú©Ù† Ú©Ù‡ دوا Ù…ÛŒ Ù�رستمت □ نوشته شده در ساعت 2:20 PM توسط ice
● Ú¯Ù�ت Ùˆ Ú¯Ùˆ با خدا
در رویا ها یم دیدم Ú©Ù‡ با خدا Ú¯Ù�ت Ùˆ Ú¯Ùˆ Ù…ÛŒ کنم. خدا پرسید:پس تو Ù…ÛŒ خواهی با من Ú¯Ù�ت Ùˆ Ú¯Ùˆ کنی؟ من Ú¯Ù�تم : اگر وقت دارید خدا خندید: وقت بی نهایت است....... در ذهنت چیست Ú©Ù‡ Ù…ÛŒ خوا Ù‡ÛŒ از من بپرسی؟ پرسیدم Ú†Ù‡ چیز بشر شما را سخت متعجب Ù…ÛŒ سازد؟ خدا: کودکیشان. Ø¢ Ù†Ú©Ù‡ Ø¢ نها از کودکیشان خسته Ù…ÛŒ شوند.Ùˆ عجله دارند Ú©Ù‡ بزرگ شوند. Ùˆ بعد دوباره بعد از مدتها Ø¢ رزو Ù…ÛŒ کنند Ú©Ù‡ کودک باشند. Ø¢ Ù†Ú©Ù‡ Ø¢ نها سلامتی خود را از دست Ù…ÛŒ دهند تا پول به دست Ø¢ ورند Ùˆ بعد پولشان را از دست میدهند تا دوباره سللامتی اشان را به دست Ø¢ ورند. اینکه با اضطراب به Ø¢ ینده Ù…ÛŒ نگرند Ùˆ ØØ§Ù„ را Ù�راموش Ù…ÛŒ کنند Ùˆ بنا بر این نه در ØØ§Ù„ زندگی میکنند نه در Ø¢ ینده اینکه Ø¢ نها به گونه ای زندگی میکنند Ú©Ù‡ گویی هرگز نمی میرند Ùˆ به گونه ایی میمیرند Ú©Ù‡ گویی هرگز زندگی نکرده اند. دست خدا دستانم را گرÙ�ت برای مدتی سکوت کردیم Ùˆ من دوباره پرسیدم به عنوان یک پدر Ù…ÛŒ خواهی کدام درسهای زندگی را Ù�رزندانت بیا موزند؟ Ú¯Ù�ت: بیا موزند Ú©Ù‡ Ø¢ نها نمی توانند کسی را وادار کنند Ú©Ù‡ عاشقشان باشد همه کاری Ú©Ù‡ Ø¢ نها Ù…ÛŒ توانند بکنند این است Ú©Ù‡ اجازه بدهند Ú©Ù‡ خودشان دوست داشته باشند. بیا موزند Ú©Ù‡ درست نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند بیا موزند Ú©Ù‡ Ù�قط چند ثانیه طول Ù…ÛŒ کشد Ú©Ù‡ زخمهای عمیقی در قلب Ø¢ نان Ú©Ù‡ دوستشان داریم ایجاد کنیم اما سالها طول Ù…ÛŒ کشد تا آن زخمها را التیام بخشیم. بیاموزند ثروتمند کسی نیست Ú©Ù‡ بیشترین ها را دارد کسی است Ú©Ù‡ به کمترین ها نیاز دارد. بیا موزند Ø¢ دمهایی هستند Ú©Ù‡ Ø¢ نها را دوست دارند Ù�قط نمدانند چگونه Ø§ØØ³Ø§Ø³Ø´Ø§Ù† را نشان بدهند بیا موزند Ú©Ù‡ دو Ù†Ù�ر میت وانند به یک نقطه نگاه کنند Ùˆ آن را متÙ�اوت ببینند. بیا موزند Ú©Ù‡ کاÙ�ÛŒ نیست Ù�قط آنها دیگران را ببخشند آنها باید خود را نیز ببخشند من با خضوع Ú¯Ù�تم: از شما به خاطر این Ú¯Ù�ت Ùˆ Ú¯Ùˆ متشکرم. آیا چیز دیگری هست Ú©Ù‡ دوست دارید Ù�ر زندانتان بدانند؟ خداوند لبخند زد Ùˆ Ú¯Ù�ت: Ù�قط بدانند Ú©Ù‡ من اینجا هستم . همیشه.... (مجله موÙ�قیت) □ نوشته شده در ساعت 2:17 PM توسط ice
● دوستانه رÙ�تار کردن امری بسیار پیچیده است.
به این Ù…Ù�هوم نیست Ú©Ù‡ همیشه خوب Ùˆ دوست داشتنی ظاهر شویم. بلکه به این معناست Ú©Ù‡ به تمام معنا صادق باشیم. □ نوشته شده در ساعت 1:43 PM توسط ice
● سخنی Ú©Ù‡ نیست طا قت Ú©Ù‡ ز خویشتن بپوشم
........................................................................................به کدام دوست بگویم Ú©Ù‡ Ù…ØÙ„ راز با شد □ نوشته شده در ساعت 1:35 PM توسط ice
|